خانومایی که زایمان کردین بیایین تعریف کنین خواهشا من باراولمه

:blush::blush::blush::blush::blush: بیاین کمک لطفا

زایمانمونو تعریف کنیم؟؟

بله دیگه

1 Like

چن هفته ای

1 Like

من ازهفته ی ۳۸ منتظر دردام بودم هرشب میگفتم امشب میزام ولی دریغ از درد هرکاریم کردم دردام شروه بشه ازتخم شوید وگل گاوزبون وپیاده رویی ورزش پله بالا پایین رفتن نزدیکی همه کارکردم نشد.
توسونو وقتم ۱/۱بود دقیقا روز عید من شب عید که دیگه کاملا ناامید شده بودم گفتم حتما دیگه نمیزام شروع کردم گریه کردن واعصابم کامل خوردشده بود.
صبح توی یکی از گپ ها اینجا خوندم آزاده نوشته بود ترشح سبز توی اخری بارداری ممکنه بچه پی پی کرده باشه یهو ترس برم داشت چون چندبار ترشح سبز داشتم زود بامامانم رفتم بیمارستان
معاینم کردن گفت ۱ فینگی زنگ زد دکترگفت وتوضیح داد درباره ترشح و ۱ سانتی بودن دکترگفت بستریش کنید
وای نمیدونید چقد خوشحال شدم داشتم توی ابرا پرواز میکردم خیلی کیف کردم رفتم دم در زایشگاه شوهرم ومادرمو دیدم وخداحافظی کردم وتوصورتاشون نگرانی بود ولی من خیلی خوشحال بودم واسترس نداشتم بستریم کردن ساعت ۲ ظهر بردنم‌روی تخت و بهم دستگاه نوارقلب جنین وصل کردن وامپول فشاربهم تزریق میکردن یک دفعه ضربان قلب بچم اومدپایین همشون دورم جمع شدن ونگران بودن زنگ زدن دکتر گفت بهشون کیسه ابشو پاره کنید شاید بچه پی پی کرده اومدن کیسه ابمو پاره کردن یهو یک اب زیاد ازم سراریزشد ولی بچه خداروشکر پی پی نکرده بود شروع کردن معاینه و امپول فشار زدن
ساعت ۸ شب شیفت عوض شد ویک ماما خوب بجای اون مامای بداخلاق اومد واسم خیلی صورتش مهربون بودگفت من خودم کمکت میکنم
من توی اتاقی زایمان بودم وتنهای روی یک تخت خالی ازاون خوابیده بودم حول حوش ساعت ۹ یک زنی اوردن پیشم واسه زاییدن گذاشتنش روی تخت زایمان وای مردم وزنده شدم استرس گرفتم وقتی زایمان ودوخت بخیه ها وهمه چی شو دیدم .خلاصه زن زایمان کرد ورفت ومن باز تنهابودم
دردها هی میرفت ومی اومد ولی وقتی می اومد دیگه به خودم می پیچیدم نمیدونستم چیکارکنم همه ی اماما وخدا وهمه صدا میزدم دلم بابامو میخاستم اینم بگم اولش دردا اروم بود هی میکذشت دردها زیاد وطولانی تر ودرد ناکترمیشدتاساعت ۱۲شب ۴ سانت بودم خیلی دیر گذشت هی درد میکشیدم
بالاخره حول حوش ۲ شب ۱۰ سانت شدم و حالت زور بهم دست میداد واقعا سخت بود خودم بگیرم حالت زورکه می اومد حس میکردم بچه میخاست بیادهی جیغ میزدم اومد بچم اومد ولی نیومده بود هی معاینم میکرد میکفت خوبه نزدیکی کم کم گفت فقط زور بده نزدیک یک‌ساعت نیم فقط زورمیدادم هی زور پدرم دراومد خیلی بد بود این زور دادنا ماماها می اومدن به مامای بالا سرم میکفتن چراخودتواذیت میکنی ببرش سز گفت ن گناه داره قول دادم کمکش کنم ومیخام کمکش کنم
ساعت ۳ یا۳ وربع گفت بیا روتخت زایمان رفتم‌روی تخت کفت زور بده دارم موهاشو میبینم منم هی زور میدادم ولی بچه چسبیده بود نمی اومد یکی دیگه اومد کمک که فشار بده اون فشار میداد من زور میزدم اون اماده بود درش بیاره واای دیگه لحظه ایی که بچه اومد بیرون چیزی حس نکردم واقعا وقتیم پاره کرد قسمتی از واژنمو هم هیچی حس نکردم دیگه بچه اومد بیرون راحت شدم بخیه ام کرد گفت بلندشو خودم بلندشدم خودمو شستم ازخون وپتادین ولباسمو عوض کردم وبچه مودیدم وابمیوه خوردم وبچه شیردادم دیگه خوب بود میتونستم راه برم ولی یکمی درد داشتم که طبیعی بود.

8 Likes

من‌و یاد خودم انداختی درد من خیلی بود خیلی اذیت شدم بچم ضربان قلبش تند شده بود خیلی بد بود ولی دکتر و شوهرم بزور اورد بالاسرم ولی اخرشم بد بخیه زد مجبور شدم برم اتاق عمل بچم تنها مونده بود خیلی بد بود من به همه می گم‌ طبیعی زایمان نکن

چقد باحال همه به من میگن برو سزارین ولی من ازسزارین متنفرم طبیعی و دوسدازم مرسی ازت

3 Likes

ببخشید یه کاری واسم پیش اومد نتونستم زودجواب بدم

1 Like

خواهش عزیزم

راحت باش

دوسدارم هرچه زودتر بچه بیادبیرون ازانتظار بدم میاد

1 Like

مریم‌جام چه شجره نامه طولانی… ای جان خیلی اذیت شدی عزیزم

1 Like

من سزارین شدم وخیلی راضیم چون دکترم خوب بود هیچی نفهمیدم فقط سوند زدنی ‌اینقدر ترسو بودم اون ادیتم کرد

1 Like

من اینقدر از طبیعی میترسم که نگو به همسرم گفته بودم اگه طبیعی بشم میمیرم. خدا راشکر سزارین شدم

برعکس تو منم ازسزارین میترسم

2 Likes

مخصوصا ازسوندش

2 Likes

اره اذیت شدم ولی خدا باهام بود و امید وتوکلم به خدا بود وخیلی مشتاق دیدن پسرم بودم

2 Likes

اخی کی میشه منم نی نیمو ببینم

2 Likes

چندهفتته

۱۶هفته