ماه عسل پنج نفره

من دیدم یسری ادما که کمک مالی میکنن به پسرشون اختیار اینو دارن که تو همه چی نظر بدن .که کجا زندکی کنن .کجا عروسی بگیرن کی برن مسافرت کی نرن .ولی پسر اگه مستقل باشه خیلی این دخالتا کمتر میشه .

2 Likes

اوهوم مامان منم از اول نزاشت عروس بیاد پیشش گفت اذیت میشه اونجوری بهتره …خونه داداشم چندتا خیابون با مامانم فاصله دارن اما داداشم و زنداداشم همیشه خونه ی مامانم هستن خونه خودشون نمیرن اصلا !

اره واقعا

شمام سعی کن زیاد اهمیت ندی از زندگی دو نفره لذت ببره چون روزا میگذره و دیگه برنمیگرده .اون گپم راجع به خواهر شوهراتون خوندم .بهشون اهمیت نده دو سه بار بیان در بزنن درو باز نکنی میرن به مامانشون میگن اونم میفهمه خوشت نمیاد وقت وبی وقت مزاحمت بشن .ادم همیشه باید به بزرگترا احترام بزاره و خانواده شوهرشو مثل خانواده خودش بدونه به شرطی که اونام از حد نگذرونن و حد و حدود خودشونو رعایت کنن

2 Likes

اوهوم بله ممنونم هم بابت گوش کردنا و وقت گذاشتناتون هم بخاطر راهنماییاتون دوستای مهربون :heart_eyes::relaxed:

سفری ک ۵ نفره باشه دیگه اسمش ماه عسل نیس یه سفرمعمولیه☹

1 Likes

خخخخ خب دیگه من به اسم ماه عسل بردن یه سفر معمولی البته من تو فامیلاشونم همچین چیزایی دیدم مرداد ماهم عروسی یکی دیگه از فامیلاشون بود که اونم با پدر شوهر مادرشوهر و خواهرشوهرش رفته بودن مشهد به عنوان ماه عسل

1 Likes

عجب چیزای عجیب وغریبی

1 Likes

ماهم همین گرفتاریا رو داریم…اوایل ودوران عقد هیچوقت تنهایی نتونستیم جای دور بریم مادرشوهرم باهامون میومد ولی بعداز عروسی هنوز نگفته میخام بیام باهاتون ولی یه عمه دارم خدا نصیب گرگ بیابون نکنه…هرجا بخایم بریم بایدددد اونارم ببریم با پدربزرگم دیگه اعصاب برام نزاشتن…چون شوهرم پسرعمومه وعمه ی اونم حساب میشه ووقت مجردی همش دراختیارشون بوده الانم توقع دارن ماهرجا میریم اونارم ببریم اوایل نمیتونستم جلو همسرمو بگیرم بشون نگه الان یکم بهتر شده ولی بازم اون میشینه پشت سرم کلی بد میگه…میگه همش تقصیر زنشه

ازدواج ما فامیلی نبود …یعنی من خودم دوس نداشتم چون مامانم و بابام هم دخترخاله پسرخاله ان هم دخترعمو پسرعمو میدیدم توقعشون از مامانم بالاست که چون فامیله باید فلان کارو بکنه …اما واقعا بستگی شعور و شخصیت طرف داره عمه ت خودش باید متوجه شه که همسرت الان ازدواج کرده و شرایط مثله قبل نیست به حرفایی که پشت سرت میگن هم توجه نکن زندگیتو بکن و ففط به شوهرت توجه کن …من سعی میکنم با شرایط کنار بیام …اما شما که جلوشون وایسادین باید ادامه بدین !

منم اول همینو میگفتم مامان بابام پسرعمو ودخترعمو بودن اصلا باهم نمیساختن به زور خانواده ها ازدواج کرده بودن بابام عصبیه همیشه جو خونه متشنج بود ولی شوهرم یکسال اینقد اصرار کرد اینقد پافشاری که مامانم دیگه راضی شد خودمم میدیدم چقد اصرار میکنه دل گرم میشدم وجالب اینجاس همین عمه م واسطه مون بود…واقعا از دستشون عاصی شدم که دیگه علنی بهش گفتما جالبه خودشم گفت اره بت حق میدم من قبلا خودم مجردبودم درک نمیکردم ولی الان درک میکنم ادم بعضی وقتا دوس داره تنها باشه منم اینقددد خوشحال شدم ولی همش حرف بود بازم هردفه بخوایم جایی بریم باید اعصابمونو به گه بکشه…حالم ازش بهم میخوره…اخه ادم یه عمه داشته باشه اونم اینجوری
خداشاهده یدونه خواهرشوهر دارم هنوز توهیچکاریم دخالت نکرده ولی این میره پیش اونام از من بد میگه

شماهم اگه ازهمین الان بهشون رو بدی یامثل من دلت براشون بسوزه فردا سوارت میشن تو زندگیتم دخالت میکنن همین الان حلوشون وایسا…من اگه جات بودم جلوشون یه حرفی میزدم که بفهمن اقا ما اومدیم ماه عسل…مثلا هرجا رسیدین دست شوهرتو بگیر برین برا خودتون بگردین دورترازاونا

بله متاسفانه با پسر دایی همسر ک مجرد هم بودن رفتیم باید بگم بدترین سفر عمرم

1 Likes

ازهمین الان رک باش…من اوایل اینقددد خجالتی بودم که محال بود همچین حرفی به کسی بزنم ببین چقد دلمو خون کرده بودن که اینجوری جلوشون در اومدم

سلام زری جان بنظرم ادمایی ک اینقد به خودشون جسارت میدن همراه عروس داماد پا میشن میرن ماه عسل این آدما چیزی واسه از دست دادن ندارن هر جوری باهاشون حرف بزنی انگار ب دیوار گفتی.بحث کردن با اینا فایده ایی نداره جز اعصاب خوردی.من که پسردایی همسرم با اصرار همراه ما اومد و سه ساعت قبل پرواز یه بلیط کنسلی برداشت من داشتم منفجر میشدم شوهرم وقتی دید بلیط گرفته چیزی نمیتونستم بگه فقط ب من میگفت جبران میکنم تو ناراحت نباش ولی نمیتونستم ناراحت نباشم بدترین سفر عمرمو تجربه کردم

4 Likes

ما که اصلا شوهرم مرخصی نداشت بریم ماه عسل .بهم گفت هر وقت دادن باهم میریم بعد چند ماهم که دادن مادر شوهرم گفت تنهایی خطرناکه خلاصه خودشون و دوتا بردار شوهرم و خواهر شوهر همراه با شوهرش و بچه هاشونم اومدن :roll_eyes:

2 Likes

من هنوز که هنوز بعد از تقریبا دوسال به شوهرم میگم منو ماه عسل نبردی .هروقت یادم میاد یادآوری میکنم .خیلی حسرتشو میخورم وقتی یادم میاد

ماکه رسم ماه عسل نداریم یا جشن عروسی میگیرن یا میرن ماه عسل بدون جشن…ولی کلا ارزو به دلم مونده یه بار بگیم مامیخوایم بریم فلان جا کسی نگه منم میخام باتون بیام جرات نداریم به کسی تعارف بزنیم…یاباید دزدکی بریم که بعدکه فهمیدن کلی چیز بارمون کنن

ما هم ماه عسل نرفتیم بعد عروسی رفتیم سر کار و درس.چون مرخصی نداشتیم.بعدها رفتیم مسافرت .ولی بهش فکر نکنید .
بیخیالش بشید

دقیقا همینطوره مادرشوهر منم…این دفه ما دوروز رفتیم بگردیم هم من میخواستم برم عکس رنگی بگیرم نمیخواستم کسی بفهمه خلاصه شب اخر که میخواستیم بریم صبحش شوهرم به بابا ومامانش گفت اونام گفتن برین مواظب خودتون باشین بعد که رفتیم مادرشوهرم دیگه پدرمون دراورد ازبس زنگ میزد کجارفتین کجا خوابیدین برین خونه بگیرین حتما واینا…بعدکه برگشتیم دیشب گفت خب حالا کجاها رفتین من اینقد دلشوره داشتم به(پدرشوهرم)گفتم من دوس ندارم اینا تنهایی جایی برن واسه همینه که همش استرس دارم اینا بیخیالن کجا میرن بخوابن شب اونم بهم گفته خوب باهاشون میرفتی خودت(اینجاشو به طعنه گفت)قشنگ فهمیدم منظورش اینه که ما بش تعارف نزدیم

1 Likes
مسئولیت محتوای ارسال شده بر عهده شخص منتشر کننده است و مامی‌گپ هیچگونه مسئولیتی در قبال مطالب ارسالی کاربران ندارد.