رمان تنهای کوچک

داستانوازاین جایی شروع میکنم ک پدربزرگم 5تادخترداشته که دختر بزگترش مریم 9سالش بوده چون اون قدیماگوسفندزیادداشتن چوپون میگیرن چوپونه عاشق مریم میشه(مریم)داشتم میرفتم واسه چوپون غذاببرم ک هینجورسرم پایین بودخوردم به چیز سفت یهویی ازفکرخیالدراومدم که دیدم چوپون جلوروم واستاده غذاروبهش دادم برگشتم دوباره نگاهی به عقب انداختم دیدم داره نگام میکنه باخودم گفتم احمق بیشعور اصلا ازش خوشم نمیاد عه بعدرفتم سراغ بچه هاهمسایه رفتیم خاله بازی تااینکه مادرم اومددنبالم رفتم خونه اون موقعهامیرفتیم نهضت تومدرسه بایه دختر شاددوست شدم اسمشم رقیه بودخلاصه معلم هرچی میگفت توکله من نمیرفت یه روز بعدازمدرسه رقیه گفت بریم خونه مابازی کنیم بعدمیری منم گفتم نه مادرم بفهمه میکشه رقیه گفت حالایه کمه دیگه خلاصه انقدراسرارکردتااینکه رفتم همون موقع دیدم چوپون گوسفندامونم اونجاس به رقیه گفتم این اینجاچیکارمیکنه گفت خب داداش محمدحسنم دیگه خلاصه دیگه زمان ازدستم دررفتو همینطورمشغول بازی سرگرم بودم که مادرم اومدو انقدر بهموباچوب زدک دیگه نای راه رفتن نداشتم اون قدیما زشت بوددختربره خونه کسی ک پسردارن ازاون موقع به بعددیگه مادرم نزاشت برم نهضت خواهرام میرفتن اما من اذون صبح نگفته باید ازچشمه اب میکشیدم براگوسفنداو…بعدازسه ماه یه روزصبح ک خونه روتمیزکردم دیدم مهمون اومد رفتم مادرموک توباغ بودالبته باغ چسپیده بودبه خونمون صدازدم اومد من اومدم پیش مادرم نشستم اصلا حواسم به صحبتشون نبود ک مادرم گفت پاشوبروتو اتاق منم گفتم چرا برم ک مادرم یه چشم غره برام رفت بلندشدم شب ک شد بابام بعداز شام چایی ک براش گذاشتم همیشه یه رختخواب کنار بابام میزاشتمو میخوابیدم تازه رفتم زیرپتوک مادرم گفت خواستگاراومده برامریم محمدحسن بابام گفت دخترم کوچیک شوهرنمیدم اومدن جوابشونوبده منم ک اصلا نمیدونستم خواستگارچیه یه ذره بچه همش یاخاله بازی میکردم یا اب ازچشمه میکشیدمخلاصه یه ماه گذشتو بابام از پیش چوپون برنگشت شد دوماه ک بابام اومد وقتی ک اومدخیلی توخودش بود نمیدونس چیکارکنه مادرم وقتی ک سفره ناهاروجمع کردیم گفت چیزی شده ک گفت محمدحسن روم چاقوکشیده گفته بایددخترتو بهم بدی وگرنه همینجا میکشمت میگفت بهش گفتم ک مریموبهش میدیم منم درسته ک بچه بودم اما اصلا خوشم ازمحمدحسن نمیودم اخه اون 22 سالش بودو یه باررفته بودزندان برا قتلی ک کاراون نبوده بی گناه افتاده بود پدرم هم دوست نداشت هم اینکه چاره ای جزاین نداشت

8 Likes

اخجون رمان :smile::smile::smile::smile::smile:

2 Likes

بقیه اش هم بزار

1 Likes

خواهشا تو خماری نذار دیگه

4 Likes

بعدش فرداش مادرم ازترس اینکه پدرم نکشن خودش بیوه نشه باچهاربچه رفت به مادرمحمدحسن گفت بیان برا نامزدی منم اصلا ازازدواج سردرنمیاوردم توعالم بچگی خودم بودم که منو برا بلبرون اماده کردن یه لباس کت دامن مرتب یه چادر سرم کردن ازخودتعریف نباشه یه دخترتپل مپل سفیدباچشمای سبزتیره چون چشمای پدرم ابی برا مادرم سبزمال من مابینشون بود خلاصه منواماده کردن جوراب نداشتم ک یادمه دخترعمه ام جورابشودراورد کردپام اخه مادرم گفت پولم کجاس بدم بری حالا جورابم بگیری همین ک ببرنش خیلیه درسته بچه بودم ولی انقدرخجالت کشیدم که نگوبعدشدستوپاهاموبدون اینکه حتی دوماد خبرداشته باشه عروسیشه حنا بستن بعدیه انگشتر به عنوان نشون کردن دستم بعدروز رفتم بادوستام خاله بازی کنم

8 Likes

داشتم بازی میکردم ک دوستم گفت محمدحسن اومده نگاهش کردم گفتم خب ک چی دوباره خاله بازی کردم دیدم بایه چوب اومده بالاسرم میگه زودباش بروخونه منم ترسیدم رفتم بعدش مادرم گفت نبای حالاک ازدواج کردی از خونه بری بیرون عیبه بعد یه هفته دوباره اومدن که برامون صیغه محرمیت بخونن دوباره مثل بچه هاهرچی ک مادرگفتوگوش دادم بعدهمه مهمونا رفتنو من موندمو محمدحسن خیره من شده بود منم ازش میترسیدم اخه تاحالا غیره از بابام کنارهیچ مردی تنهاننشسته بودم بعدش مادراومدو رختخواب گذاشت منم مثل عادت همیشه رفتم پیش پدرم ک بخوابم مادرم گفته اینجاچیکارمیکنی دختر پاشوبرو پیش شوهرت منم گفتم میترسم خب هرطوری بود رفتم توی اتاق خب منم عادت نداشتم روزمین بخوابم رفتم کنارش همین ک خواست بغلم کنه یه جیغ کشیدم ک ترسیددیگه تاصبح دستشم بهم نخورد

7 Likes

ازاون شب به بعد محبت محمدحسن حرفایی ک شبا زیر گوشم زمزمه میکرد میگفت دوستدارم خانم کوچولو جاشوبه اون تنفری ک ازش داشتم داده بوددیگه مادرم تایه مدت منو صبح زود بیدارنمیکردباخیال راحت میخوابیدم بعد یه ماه هروز صبح بدون اینکه دربزنه دروبازمیکردو میگفت پاشوبرو چشمه اب بیار محمدحسنم ک دید اینطوری نمیشه گفت هرچه زودتر عروسیمونو میگیرم بریم خونمون یادمه بعداز یه هفته ازخوندن صیغه محرمیتموت من باز دوباره رفتم پیش دوستام بازی کنم گفتم خسته شدم شبا باید برم پیش این بخوابم دوستم میگفت اگه نمیری میخوای من برم اره :grin:ازسرنادونی این حرف زد ک گفتم مامانم بفهمه دعوامیکنه خلاصه محمدحسن برای کاررفت شمال سه ماه ازش خبری نبود دلم براش تنگ شده بودرفته بودکارخونه شالی کوبی کارکنه ک عروسیمونو بگیریم وقتی ک برگشت خیلی خوشحال بودم بامادرم ومحمد رفتیم گوشواره النگو روسری دامن و…گرفتیم واقعا شوق کرده بودم بعداز یه ماه عروسیگرفتیم یه هفته عروسی توروستا بود یه شب خونه عروس یه شب خونه دوماد مراسم بردن عروس به حموم و…بعدش چون من کم سن وسال بودم همه میگفتن حیفه دختربه این کوچیکی شوهرمیدین خلاصه چادرسفیدلباسایه نو روهند پارچه قرمزی ک روسرم انداخته بودن بابام منوبغل کردگذاشت رواسب یه پسربچه ام جلوگذاشتن ک بچه اولم پسرباشه منو بردن

8 Likes

منتظرم بقیشو بخونم سوگل جان:grin:

1 Likes

اره خیلی دیر میزارع

تازه اگه اون زمان شب پاتخت پشت دراتاق وایمیستادن دستمالوببین اگه خونی نبود چپه سواراسب میکردن ازوسط روستا میبردنش ک همه بفهمن دخترنبوده خداروشکرمن سربلند ازاین مرحله بیرون اومدم 10 ساله رفتم خونه خودم شدم خانوم خونه نمیتونستم رختخوابوجمع کنم صدای همسایه مادشوهرم میکردم ک زنعموپدرم بودمیومدبرام جمع میکرد 6تا برادرشوهرداشتم 5تا خواهرشوهر که ازم بزرگتربودن بعدازدوسال حامله شدم نمیدونستم ک باخواهرشوهرم رقیه رفتیم قبرستون نزدیکای خونشون تابوت وببینیم منم کنجکاوشدم گفتمدراز بکشم داخلش منم اشتباهی دراز کشیدم تابوت جای پاهاش تنگتره منم چون تپل بودم گیرکردم خواهرشوهرم فککرده بودمنو مرده هانگه داشتن فرارکردورفت منم انقدرترسیدم تابوت چپه شد روم که بعدش محمدحسن اومد منوبیرون اورد انقدرخجالت کشیدم اصلا نمیتونستم سرمو بالا بگیرم

7 Likes

سرم دردمیکنه متاسفم بقیشوفردامینویسم اگه یه کمم دیرمینویسم بخاطر اینکه سردرددارم:slight_smile:

7 Likes

ادامش گذاشتی تگم کن بخونم

1 Likes

باشه عزیزم

1 Likes

از روی حقیقته؟

1 Likes

اره عزیزم

1 Likes

مشتاقم بقیش بخونم هر وق سر دردت خوب شد حتما بنویس

1 Likes

باشه حتما

2 Likes

منم تگ کن بی زحمت :smile:

1 Likes

نوشتی بقیشو منم تگ کن مرسی

2 Likes

منم تگ کن…مشتاق شدم

2 Likes
مسئولیت محتوای ارسال شده بر عهده شخص منتشر کننده است و مامی‌گپ هیچگونه مسئولیتی در قبال مطالب ارسالی کاربران ندارد.