خاطره ای از زایمان تون دارید؟

حدود نه ماه انتظار می کشید تا بارداری تون به اتمام برسه و بالاخره بتونید نوزادتون رو بغل کنید اما مگه به همین راحتیه! زایمان در پیش دارید.
زایمان برای بعضی از خانم ها که تجربه اش کردن خیلی راحت بوده و برای بعضی ها وااااقعا سخت. شما جز کدوم دسته بودید؟
بعضی ها کیسه آبشون پاره می شه (راستی چرا اکثرا کیسه آب ها نصفه شب پاره می شه؟ :joy:) بعضی ها زود زایمان می کنن، بعضی ها خیلی دیر! خلاصه که زایمان به هر روشی که باشه بعدا تبدیل به خاطره میشه. شما خاطره ای از زمان زایمان تون دارید؟ چه خوب و چه بد برامون تعریف کنید. وقتی نوزادتون رو برای اولین بار بغل کردید چه حسی داشتید؟
مرسی که همیشه همراه مون هستید و تجربیات خوب تون رو با ما به اشتراک می ذارید.
اگه سوالی هم از ماما دارید همین الان به شماره 70701050 - 021 زنگ بزنید و بپرسید.
.

1 Likes

منکه روز زایمانم بهترین و بدترین روز زندگیم بود بدترین روز چون ۱۷ ساعت درد زایمان کشیدم و درواقع مرگ و جلو چشمم دیدم و مردم و زنده شدم ولی وقتی رفتم اتاق عمل احساس کردم به فاصله یه چشم بهم زدن بچمو که لای یه پارچه سبز بود همون جور گوله و گرد مثه وقتی که تو شکمم بود گذاشتن رو سینم و رو صورتم انقد بوسش کردمو گریه کردم اصن کل دردایی که کشیده بودم و فراموش کردم بهترین لحظه زندگیم بود فک نکنم ثانیه ثانیه شو هیچوقت فراموش کنم با اینکه الان ۷ سال میگذره

7 Likes

انشالا همیشه سالم و شاد در کنار هم باشید :rose:

ممنون عزیزم:heart::heart::heart::kiss::kiss::kiss:

1 Likes

برامن خوب بود اینقد جیغ زدم که کلافشون کردم اما کلاازموقه رفتن به بیمارستان تازایمانم1ساعت بیشترطول نکشید بقول دوستمون بادیدن دخترم درداهمه تموم شد امایهوترسم گرفت که میتونم این کوچولوروبزرگ کنم…توهمم زده بودم هی انگشتای دستشومیشمردم ببینم5تاس :sweat_smile::sweat_smile:

8 Likes

من این خاطره که میخوام بگم قشنگترین خاطره ست برام. من کلا چون ادم حساس و وسواسی هستم دورام بارداری سختی رو گذروندم تقی به توقی میخورد میرفتم پیش دکترم خوب البته بچه اولمم بود و میترسیدم میرفتم پیش دکترم از ترس ناله میکردم برای همین دکترم خانم احمدیان بهم میگفت قورقورو.ـ موقع زایمان وقتی پسرم بدنیا اومد خانم احمدیان صورتش رو گذاشت رو صورتم پسرم گریه میکرد و من اشک شوق میریختم وقتی بچه ام برد باالتماس گفتم میشه یکبار دیگه بیارید ببینمش… تااینکه خانم احمدیان گفت بیاریدش که الان قورقوراش شروع میشه بیااینم پسرت که مثل خودت قورقوروه و همش گریه میکنه. :blush::blush:

6 Likes

ای جانم چه حس خوبی :tulip::heart_eyes:

1 Likes

انشالله این حس قسمت تمامی زنان سرزمینم بالخص خواهرای گل مامی گپی بشه

4 Likes

من همیشه میترسیدم پسرم روز سیزده بدر بدنیا بیاد فوبیای اینو داشتم که دکترم نیست درحالی که بهم گفته بود هست خلاصه روز سیزده رو توخونه گذروندم و خوشحال ازاینکه نیومد یهو شب ساعت دو کیسه ابم پاره شد به بیمارستان مراجعه کردم اونجا یه خانم دیگه هم
بود که عزمشو جزم کرده بود واسه زایمان طبیعی و من همش درحال دعا که یه اتفاقی بیفته که سزارین بشم صبح شد تا اون خانم تو اتاقم بود روحیه م بد نبود گفتم فوقش چندساعت درده دیگه،ولی یهو بچه ی اون مدفوع کرده بود و به اتاق عمل بردنش من کلا روحیمو باختم گریه ها و ناله هام شروع شد خوشبختانه منم دهانه رحمم باز نشد و بعد 14ساعت سزارین شدم و نی نی فسقلیمو که دیدم بهترین و وصف نشدنی ترین حس دنیا رو داشتم واون لحظه کلی بوش کردم هنوز وقتی به اون لحظه فکر میکنم بوش به مشامم میاد

3 Likes

الان خاطره زایمانه کیه! :wink:

من توی دوران بارداری خیلی استرسای زیادی چشیدم
پدرم فوت کرد
خیلی دست تنها بودم
طفلی شوهرم خیلی اذیت شد
نزدیکای زایمان باز بخاطر خرید مهدکودک کلی فشار روحی و جسمی بم وارد شد اما نهایتا با لطف خدا و کمک و همکاری مامانم تونستیم ساختمون مهدکودک رو که کلی ام پولش میشد رو جور کنیم
دخترم ماشاالله چشمم کف پاش پاقدمش از همون اول خیلی بود
خیلی سر بارداریش قرآن و دعا میخوندم و همه اینا رو از برکت خدا و دعا و قرآن میدونم
عصر روز قبل از عمل ک تشکیل پرونده دادم ماما شیفت مادر یکی از بچه های چند سال قبل مهدکودک بود کلی آرومم کرد💓
تا صبح کلی استرس داشتم اما سعی کردم بخوابم
صبحش بیدار شدم و نمازمو خوندم و برای هر کسی ک بذهنم میرسید دعا کردم

بالاخره روز موعود رسید :heart_eyes: من ۲۸بهمن زایمان کردم
زمستون پارسال تا روز زایمانم خرم آباد بارون نمیومد انگار آسمون خشک شده بود هوا سرد سرد اما خشک

اما صبح روز زایمانم هوا ابری شده بود و بارون تمام خیابونا رو خیس کرده بود حس خوبی داشتم😊
خودم عاااااشق بارونم :cloud::cloud::zap::zap:
۳نفر بودیم ک من شدم نفر آخر
دکتر یکم دیر اومد و سوند منو کلافه کرده بود اما انگار کار خدا بود و ساعت بدنیا اومدن بارانم مشخص شده بود از قبل (باران دقیقا با صدای اذان ظهر چشم به دنیا باز کرد) ،،متاسفانه یکم عجولم و تحملم کمه اما صلوات شمار از دستم نمیوفتاد پشت هم و بی وقفه ذکر میکردم و واسه همه دعا میکردم
برای بارانمم دعا میکردم ک عاقبت بخیر بشه و همه بچه ها
بالاخره رفتم اتاق عمل انگار تو برزخ بودم از ترس تمام بدنم میلرزید پرسنل اتاق عمل بیشتریاشون مرد بودن
یکی از آقایون اسممو پرسید ،،گفت چی فلانی ها میشی گفتم دخترشم کلی واسه بابام ناراحت شد و تعریفشو کرد :pensive: گفت من فامیلتونم تو منو نمیشناسی ،،کلی هوامو تو اتاق عمل داشتن خدایی،بیمارستان خصوصی بود از چند طرف هم سفارش شده بودم اما خییییلی خجالت میکشیدم ک بدنم رو ببینن صورتم و لبام از استرس سفید شده بود :eyes:
وقتی سر شدم از سقف خودمو میدیدم از ترس اینکه نبینم چطور شکممو پاره میکنن ب خانمی ک دستیار دکترم بود گفتم من خودمو از سقف میبینم😨
خنده اش گرفت خندید گفت پرده میکشیم عزیزم نگران نباش
انتظار داشتم ۲۰دقیقه بیشتر طول نکشه چون دوستام همه گفتن همین قد طول میکشه
هی میپرسیدم تموم شد :sweat_smile: اونام میگفتن یکم مونده
من زیاد هوشیار نبودم حتی خیلی سرم سنگین و گیج بودم و چشام تار تار میدید
فقط شنیدم بعد از صدای بسم الله عمل شروع شد
دقیقا دخترم با صدای الله اکبر اذان از شکمم بیرون اومد بعد
چند دقیقه کوتاه همه گفتن
وای چه دختر خوشگلی،،، :heart_eyes::heart_eyes: :heart_eyes:
مبارکت باشه توی یه روز بارونی باران خانم خوشگل بدنیا اومد ،،فقط میپرسیدم تو رو خدا سالمه بگید سالمه
میگفتن سالمه ببین خودت
اما من چشام اصلا نمیدید نمیدونم از شدت استرس بود یا اثر مواد سر کننده بود
از لحظه ایی ک بردنش تا یکی دو ساعت بعدش ک بردنم بخش لحظه شماری میکردم واسه دیدنش
از اون روز تا یه هفته بارون یه بند میومد و همه میگفتم ماشاالله ب پاقدم این دختر
اسمشم ک باران شد دیگه سر زبونا افتاده بود که باران با خودش بارونو برکت آورده واسه همه😊

از خدا میخوام همه زنای دنیا طعم خوش مادر شدن رو زیر سایه یه مرد شریف تجربه کنن و بچشن :pray::pray::pray:

8 Likes

خاطره نبود که
رمان نوشتم :joy::joy::joy:
خلاصه ب بزرگیتون ببخشید
قسمتای زیادیش رو هم فاکتور گرفتم :smile:

1 Likes

خیلی زیبا بود :rose: خدا دخترتون رو واستون حفظ کنه :heart_eyes:

1 Likes

واقعامثه رمان بود،چقدزیبانوشتی،خداحفظ کنه بارانتو

1 Likes

قربونت برم عزیزم
ممنون

1 Likes

چه جالب باران جان از هدی من 1 روز بزرگتره…خداحفظش کنه

1 Likes

عزیزم
خدا ان شاالله دختر گلتو حفظ کنه:heart::heart:

عزیزمی آرزو جون
فدای قلب مهربونتون

1 Likes

فدات عزیزمم

1 Likes

گپ‌های این سالن به صورت خودکار پس از گذشت 5 روز از آخرین پاسخ بسته میشن، بعد از اون ارسال پاسخ جدید دیگه مجاز نیست. اگه می‌خواید راجع به همین موضوع صحبتی داشته باشین، می‌بایست گپ جدیدی رو آغاز کنین.

مسئولیت محتوای ارسال شده بر عهده شخص منتشر کننده است و مامی‌گپ هیچگونه مسئولیتی در قبال مطالب ارسالی کاربران ندارد.