حکایت خر و شتر

خر و شتری دور از آبادی به
آزادی زندگی می کردند…
نیم شبی به کاروانی نزدیک شدند. شتر گفت :
رفیق ساعتی سکوت کن تا
از آدمیان دور شویم نباید گرفتار آییم…
خرگفت: نمی‌توانم، چرا که
درست همین ساعت نوبت آواز من است
و ترک عادت رنج جان دارد و
بی محابا. فریاد عرعر سر داد…
کاروانیان با خبرشدند وذهر
دو را گرفتند و به بار کشیدند
فردا به آبی عمیق رسیدند و
عبور خر از آن ناممکن شد…
پس خر را بر پشت شتر گذاشتند تا از آب بگذرد…
شتر تا به میانه آب رسید
شروع به تکان خوردن کرد.
خر گفت: رفیق اینچنین نکن که
اگر من افتم غرق شدنم حتمی است
شترگفت : چنانکه دیشب نوبت آواز خربود، امروز هم نوبت رقص ناساز شتر است
و با جنبشی خر را بینداخت و غرق ساخت…!

"هر سخن جائی و هرنکته مکانی دارد :ok_hand:

5 Likes

:ok_hand:

1 Likes

اینو خونده بودم قبلا تو قصه های مشدی گلین خانوم ⁦:ok_hand:t2:⁩⁦:heart:

2 Likes

برا کسایی ک نخوندن :blush:

1 Likes

عالیه گلم همیشه متن های خیلی قشنگی میذاری ⁦:heart:⁩⁦:ok_hand:t2::purple_heart:

2 Likes

فدات نظر لطفته :kiss:

اون حکایت تاجر و دزد بی نظیر بود ینی من برا همه اونو تعریف کردم ⁦:ok_hand:t2::joy_cat::woman_facepalming:t2:

2 Likes

گپ‌های این سالن به صورت خودکار پس از گذشت 15 روز از آخرین پاسخ بسته میشن، بعد از اون ارسال پاسخ جدید دیگه مجاز نیست. اگه می‌خواید راجع به همین موضوع صحبتی داشته باشین، می‌بایست گپ جدیدی رو آغاز کنین.

مسئولیت محتوای ارسال شده بر عهده شخص منتشر کننده است و مامی‌گپ هیچگونه مسئولیتی در قبال مطالب ارسالی کاربران ندارد.