تجربه های زایمان طبیعی و سزارین

بچه زیادی گنده بود

خودتون ببینید

ماشالا خدا حفظش کنه

ماشاءالله ان شاءالله زنده باشه

مرسی ممنون

ممنونم

ماشالله

من تا روز آخر هم دو دل بودم دکترم گفت که بیا بیمارستان برات آمپول فشار بزنم .منم رفتم وآمپولم زد ولی اصلا دردم نگرفت حتی یه ذره .این شد که بعد از دوازده ساعت سزارین شدم

منم پنج ماهه زایمان کردم خیلی کمر درد دارم .جای بخیه هام خوبه درد نداره فقط کمردرد دارم.شما بی هوشیت از کمر بود؟مال من از کمر بود

بنظرم اطبیعی کلا برای مادرو بچه بهتره البته توی این دوره زمونه چون فعالیت خانوما کم شده و مامای متخصص کم پیدا میشه یه ریسک هست طبیعی زاییدن.
البته شما میتونی با انجام ورزش های قبل از زایمان خودت رو اماده کنی… مراکزی هستن ک این کار هارو یاد میدن از ورزش و یوگا و استخر برای باز شدن لگن استفاده میکنن که خوبم نتیجه میده…
و بدیش اینه ک درد داری و ممکنه بخیه بخوری :roll_eyes:
سزارین خوبیش اینه هیچ دردی نمیفهمی و زود بچه رو میدن دستت البته الان توی دولتی ها باید دلیل محکمه پسند برای زایمان سزارین داشته باشی وگرنه نمیذارن سزارین شی :woman_facepalming:t2: مشکلشم بی حسی جای بخیه تا چند ساله

سخرجان ب لاغری و چاقی نیستش
ب اندازه کانال زایمانه که تو هفته۳۶-۳۷ دکتر معاینه لگنی میکنه بهت میگه میتونی طبیعی بیاری یا اینک انداره کانال زایمانت مناسب نیس باید سزارین بشی

سلام دوستان… من سزارین کردمولی بعد سه ماه زانودرد شدیییید گرفتم الانم خوب نشدم هنوز:( میگن عوارض سزارینه

سلام دوستان.من اولین نی نی م رو حدود چهار ماه پیش بصورت طبیعی دنیا آوردم.سی و نه هفته و دو روز بود ک احساس کردم یه مایع داغی ازم خارج شد.دستمال گذاشتم و دیدم خون زلالی هست.ساعت ده و نیم شب.سریع به بیمارستان رفتم و معاینه شدم و گفتن سه سانت بازه و باید بستری بشی. ولی هیچ دردی نداشتم.ساک لباسای بیمارستان رو گرفتم و آماده شدم ک برم اتاق درد.از همسرم خداحافظی کردم و اون با لبخندی همراه با نگرانی منو بدرقه کرد…رفتم اتاق درد و بازم معایمه شدم و چون شکمم خیلی بزرگ بود برای اینکه کنترل کنن وضعیت بچه رو میکروفن روی شکمم بستن ک صدای قلب رو داشته باشن.منم رو تخت دراز کشیدم و منتظر بودم ببینم کی موقع ش میشه.بی قرار دیدن پسرم بودم ولی دریغ از یه ذره درد.پرستارا هی میومدن معاینه میکردن و میپرسیدن درد نداری و من میگفتم نه. از هم اتاقی هام هر کس می اومد بیشتر از نیم ساعت تو اتاق نبودن و از شدت درد زیاد سریع به اتاق زایمان منتقل میشدن و منم میگفتم به زودی نوبت منم میشه و همه ی اون چیزی رو ک در اتنظارم بود بارها و بارها تصور میکردم و منتظر بودم اما ساعت از نصفه شب گذشته بود و هنوز هیچ خبری نبود.حتی توی سرم دستم آمپول فشار هم تزریق کرده بودن اما هیچ دردی نداشتم. دیگه داشته خسته میشدم آخه خیلی سنگین بودم و هر چی زمان میگذشت خسته تر میشدم و میگفتم نمیدونم با این خستگی و تن خالی از انرژی،آیا تواناییه زایمان طبیعی رو دارم یا نه و از خدا میخواستم ک خودش کمکم کنه .صبح شد ،شیفت پرستارا ک عوض میشد دوباره معاینه میشدم و این خیلی بد بود و یه کم هم دردناک بعضی از پرستارا ناخن هاشون بلند بود و بیشتر اذیت میشدم هنگام معاینه…خلاصه سرتون درد نیارم اگه بخوام همه ی جزیات بنویسم خیلی زیاده ولی ساعت سه بعد از ظهر شد و مامای مسنی اومد و از وضعیت من آگاه شد…دوز آمپول فشار رو بیشتر کردن و اون مامایی ک گفتم، کیسه ی آبمو خودش پاره کرد…زیر پاهام آب داغی جاری شد و من اینقد ترسیده بودم ک بی اختیار گریه میکردم میترسیدم اتفاقی برای بچه م بیفته اصلا نمیتونستم گریه نکنم…پرستارای خوب و مهربونی بودن و میگفتن آخی گریه نکن دهانه ی رحمت ورم میکنه و زایمانت سخت میشه من خودمو جمع و جور کردم و ته دلم خوشحال بودم ک به زودی پسرمو میبینم و همه ی کسایی ک ازم هنگام زایمان التماس دعا داشتن رو سعی میکردم بیاد بیارم …توی کمتر از نیم ساعت تازه یه دردهایی شبیه درد پریودی داشتم و هر چی میگذشت هی شدیدتر میشد .یه هم اتاقی هم داشتم به اونم آمپول فشار زده بودن و با هم هی دردامون بیشتر میشد.راستش خجالت میکشیدم صدای ناله ی بلندی داشته باشم تا جایی ک میتونستم آروم بودم و به توصیه های ماما گوش کردم. ماما گفت هر موقع دردت زیاد شد زور بزن روی مقعدت زور بزن و بعد نفس عمیق داشته باش تا بچه تو شکمت خدایی نکرده خفه نشه.من خیلی خوب همکاری کردم با اینکه زایمان اولم بود. اونجا دیگه همه ی پرستارا همه چیز رو میدیدن و منم حیا رو قورت داده بودم زیر پاهام رو گرفته بودم بالا و زور میزدم و همه نگاه میکردن و میگفتن آفرین خیلی خوب داری پیشرفت میکنی معاینه کردن هشت سانت باز شده بود بازم تلاش کردم پاهامو بالا گرفتم و چنان زور میزدم ک همه میگفتن صورتت قرمز شده نفس بکش …دهانه رحم کاملا باز شده بود و من رو سریع به اتاق زایمان انتقال دادن خیلی خوشحال بودم اونجا بیشتر از پیش برای به دنیا اومدن پسرم تلاش کردم علی رغم اینکه کوچکترین بی احترامی از ماماها و دکتر بشنوم چون برای خیلیا شنیده بودم بهشون با صدای بلند میگفتن خانم جیغ نزن و غیره…ولی خیلی از همکاریه من راضی بودن …من دیگه جونی توی تنم نبود و از حداکثر تواناییم بهره گرفتم تا اینکه فهمیدم سر نی نی خارج شده. وقتی کشیدنش بیرون انگار تمام جونم رو در آوردن …سریع صدای گریه ی نازش رو شنیدم صدای پرستارا رو میشنیدم ک میگفتن وااای چه بند نافش کوتاااهه.نمیدونستم این خوبه یا بد میگفتن ماشاالله چهار وچهارصد وزنشه و اونو روی سینه م گذاشتن و با شوخی گفتن ببین بچه ت رو کله ش مثل خودت بزرگه .اشک شوق داشتم و فقط از خدا میخواستم این وضعیت زودتر تموم شه جفت رو بیرون کشیدن و یه نفر شروع کرد به فشار دادن شکمم تا بقایای جفت بیرون بیاد وااای این دردش از زایمانم بیشتر بود دستش رو گرفتم گفتم تو رو خدا نه نه نه گفت به نفع خودتت خطرناکه عفونت میشه و گفت دستمو ول کن کارمو بکنم و تحمل کردم تازه سوزن بیحسی زدن ک پارگیه تیغ رو بخیه بزنن. بدنم میلرزید و فکر کنم فشارم افتاده بود ولی سعی میکردم خودمو کنترل بکنم وقتی کار بخیه تموم شد دکتر باز احساس کرد جفت مونده و باز شروع کر به فشار دادن شکم من و اونجا بود ک دیگه داشتم از درد بیهوش میشدم و دیگه جونی تو تنم نبود .یواشکی به خودم انتخار میکردم ک تونستم طبیعی زایمان کنم.شتتشو انجام شد و من سعی کردم راه برم و خودمو به اتاق درد رسوندم و روی تخت منتظر شازده کوچولوم آقا عرفان شدم ک بیارنش ببینمش.وقتی اونو دیدم دیگه همه چیز از یادم رفت و تو این دنیا فقط من بودم و پسرم و خدا رو هزاران بار شکر کردم و لبخند میزدم و دلم میخواست هر چه زودتر مرخص بشم برم خونه…

7 Likes

قربونت برم خدای نکرده همش منتظر بودم آخرش اتفاقی بدی بوده باشه ی جور نگران تعریف کردی
خدا دردونه تو برات نگهداره
منم مث تو طبیعی بودم الان که تعریف کردی یاد تو افتادم ولی من با شروع درد رفتم بیمارستان

خدانگهش داره برات،،منم میترسم اززایمان

مرسی عزیزم انشاالله ک خدا نی نی ها ی همه مون رو سلامت نگه داره انشاالله_روز به روز بیشتر عاشقش میشم خدایاااااا_

2 Likes

به نظر من زایمان سزارین خیلی خوبه منکه خیلی راضی بودم من حدود ۱۷ ساعت درد زایمان طبیعی کشیدم بعد سزارین شدم ولی به محض اینکه آمپول بی حسی رو زدن و سریع بچم به دنیا اومد انگار خودمم متولد شدم بعد از اونهمه درد، بعدشم اصلا مشکلی نداشتم خدارو شکر

بعد از ب دنیا اومدن بچه چ حسی دارین.همه میگن دیگه درد رو حس نمیکنی و احساس ارامس میکنی

منکه تا صدای گریه بچمو شنیدم انگار دنیارو بهم دادن حسی داشتم که کل دردایی که کشیدمو فراموش کردم خیلی خوب بود بعدشم انقد خوشحال بودم نفهمیدم کی بخیه زدن و کی بردنم ریکاوری

1 Likes

زایمان سخته؟

مسئولیت محتوای ارسال شده بر عهده شخص منتشر کننده است و مامی‌گپ هیچگونه مسئولیتی در قبال مطالب ارسالی کاربران ندارد.