آرزوی شوم...✍🏻

دکتر مهرداد را صدا زد و رو به نیال گفت:

  • بزار باباشم هم از این صحنه لذت ببره.
    مهرداد با دیدن صفحه لبخندی زد و نگاهش را به نیال دوخت، عشق را می شد از نگاهش ی افت،
    دست نیال را گرفت این کوچولو ثمره ی عشقشان بود، از دکترخواستند از این صفحه پری نت بگیرد و به
    یادگار نگه دارند.
    تشکر کردند و به سمت ماش ینشان رفتند مهرداد همانطورکه نگاهش می کرد گفت:
  • حس می کنم شکل وشمایلش خودمه!
    نیال متعجب وبا خنده نگاهش را به مهرداد دوخت وگفت:
  • االن که هیچی معلوم نیست.
    مهرداد سرش را بلندکرد وبا دقت نیال را نگاه کرد و با عشق لب زد:
    _دوست دارم لب ومماغش به تو ببره.
    با کم ی شی طنت ادامه داد:
  • چشم و چالش به من، چشمدرشت می شه بچهام.
    از حرف های مهرداد لبخندی روی لبم جای گرفت و دلم غنجرفت .
    شروع کردیم به خریدن لباس و مادر عکس س یسمونی که تهیه کرده بود را برایم ارسال کرد، ذوق زده
    بودم که همه انتظار امدن این کوچولو را می کشند خبرخوب تراین بود که مادر برای زایمانم به اینجا
    می آمد و هفته ی اول را کنارم می ماند، شکمم جلو امده بود و فکرم یکردم دیگر نمی توانم در
    مدلینگ کارکنم، اما بازهم به من پیشنهاد کار دادند ژست عکاس ی باردار ی، ایدهای جدید بود، عکس
    گرفتم و عکس ها را شاسی گرفتم تابعدها به کودکم نشان بدهم
2 Likes

راه رفتن برایم سخت شده بود، دستم را پشت کمرم می گرفتم و راه میرفتم و راه به راه مهرداد
مسخره ام میکرد، برای ش لباس گرفته بود وقتی کوچولویم را در این لباس تصور م ی کردم دلم برایش
پر می کشید.
و مهرداد همیشه با لبخند می گفت :

  • هرچه برای ش بخرم بازم کم است.
    با سلیقه ی خودمان اتاقش را آماده کردیم.
    اتاقش را از عکس هایمان پرکردیم و اول ین عکسی که از او داشتیم، همان عکس جن ینی اش بود را به
    دیوار با قابی زیبا زدیم.
    مهرداد روزبه روز حساس تر م ی شد و هم یشه باالی سرم می چرخ ید، تا اشپز ی یاد بگی رد، میگفت
    ماههای اخر را مرخص ی میگیرد وخود مسئولی ت کارخانه را برعهده میگیرد، اگر این طور پی ش می رفت
    یک کدبانوی ماهر می شد.
    شام را هم خودش می خواست درست کند، م ن باالی سرش بودم ومدیریتش می کردم.
    واقعا که دراشپز ی استعداد داشت و استانبول ی پلو را خوب دراورد، برنجش هم شفته در نی امده بود و
    فقط نمکش کم بود، چون غذایش خوب درامده بود همه اش پزش را می داد.
    مهرداد بعدشام سرکی به داخل کابی نت کش ید و وا رفته گفت:
  • همهی شکالت ها رو خوردی؟!
    با اشتیاق بله ای گفتم که گفت:
  • می رم بگی رم ب یام.
    مثل بچه ها ذوق کردم
2 Likes

ازخانه که ب یرون زد خواستم با بچه ام خلوتی داشته باشیم، دستم را روی شکمم نوازش وار کشیدم
وگفتم:

  • سالم مامان ی، خوبی؟
    لبم را جمع کردم وادامه دادم:
  • هنوز نم ی دونیم اسمت چیه.
    تازه به یاداوردم من و مهرداد درباره ی اسمش اصال حرفی نزده بودیم، گرچه حرف، حرف من بود
    ادامه دادم:
  • بی صبرانه منتظر اومدنتما گلخونه ی مامان.
    خنده رو گفتم:
  • نه فقط من بلکه همه، ازمامان بزرگت تا بابا بزرگ و پدرت و من…!
    یه دنیا منتظراومدن توئن موش مامان.
    بازهم مهرداد با شلوغ پلوغ باز ی هایش رشتهی کالم را از دستم رها کرد و هنوز داخل نشده فریاد
    زدم:
  • اسمش چی باشه مهرداد؟!
    نایلکس های دستش را روی زمی ن گذاشت و مچ دستش را ماساژ داد، کنار ن یال جای گرفت وگفت:
  • بزارنفس ی تازه کنم بعد بپرس.
    ژست متفکرانه ای به خود گرفت وگفت:
  • می زار ی برای بعدا؟
    سر ی به نشانه تاسف تکان دادم وخندیدم، به اتاق رفت تا لباسش را عوض کند و من به سمت
    نایلونها رفتم و شکالت ی بی رون کشیدم و رو به بچه ام گفتم
2 Likes
  • به بابا چی ز ی نگیا.
    ریز ریز هر دویمان خند یدیم، سرم را باال گرفتم ودیدم که خدا هم میخندد، آر ی خدا هم خوشحال
    است که نیالیش خوشبخت است، زمزمه می گویم:
  • خدایا شکرت، مرسی بابت تمام آرامشی که بعد از یک دنی ا عذاب به من هدیه دادی.
    با صدای شاد مهرداد، سرم را به سمت اش میچرخانم.
  • از این که خدا یه خانم کوچولو که به من داده و داره بچه مو تو وجودش پرورش می ده هم شکر
    میکنم، مرسی نیالی من.
    با نگاهی عاشقانه، نگاهی که تمام وجود مهرداد را به آتش می کشید،نگاهش کرد و آرام لب زد:
  • نیال به قربونت، جگرگوشهی دلم.
    مهرداد دیگر چیز ی از خدا نمی خواست وقتی تمام وجود یک فرشته را درون نیالی ش ری خته بود و
    خداراشکر م ی کرد که آرزوی شوم ن یال باعث آشنایی او بود تا فرشته ی زندگی اش را پ یدا کند.
    پایان.
2 Likes

خب چطوریع پسره نامرده؟

1 Likes

من دو صفحه بیشترو وقت نکردم بخونم میخونم میان تعریف میکنم برات

1 Likes

خیلی خوب بود گلم مرسی

1 Likes

خواهش میکنم عزیزم
خوشحالم که خوشتون اومده :smiling_face_with_three_hearts::heart_eyes:

مسئولیت محتوای ارسال شده بر عهده شخص منتشر کننده است و مامی‌گپ هیچگونه مسئولیتی در قبال مطالب ارسالی کاربران ندارد.